





نام: | |
ايميل: | |
رفتيم و نگفتيم که ما مستِ جنونيم
پروانه و شمعيم، چو اشکيم، چو خونيم
رفتيم ونگفتيم که مشتاق نگاهيم
در حسرت ديدار چو درديم، چو آهيم
رفتيم و نگفتيم که بلبل نفسانيم
گر گل به جهان نيست، نمانيم، نخوانيم
رفتيم و نگفتيم که شبگرد فراقيم
درمانده به راهيم، چو شمعيم، چراغيم
رفتيم ونگفتيم که همرنگ بهاريم
سبزيم، سروديم، سرخيم، قراريم
رفتيم و نگفتيم که ورّاث غروريم
دل خون شدگانيم، صبوريم، صبوريم
رفتيم و نگفتيم که از عشق چه ديديم
نا گفته بماند چه ستم ها که کشيديم
رفتيم و نگفتيم ... که بي نام و نشانيم
در کوچ مداميم، نمانيم، نمانيم
در کوچه ي شب نشسته بودند
تاريکي شب شکسته بودند
ديدند که سايه اي خميده
شايد که غم سفر کشيده
از شور و شرر فتاده مي رفت
آرام و صبور و ساده مي رفت
گاهي گله از زمانه مي کرد
يا زمزمه ي ترانه ميکرد
مي رفت و پي ستاره مي گشت
مي يافت ولي دوباره مي گشت
گويا که ستاره اش جز اين بود
مي گفت که ساکن زمين بود
با حس قشنگ ارغواني
دنبال علامتي. نشاني!
هر شب به اميد ديدن يار
آشفته و تا سپيده بيدار
مي رفت و پي ستاره مي گشت
مي يافت ولي دوباره مي گشت ...